1
نام و نام خانوادگی شهید :     شهید حمید رضا فیاضی
تاریخ تولد :    1352/10/18
محل تولد :    کرج
تاریخ شهادت :    1365/5/14
محل شهادت :    کرخه
شهید احمد دهقانی
زندگی نامه شهید:
بسم الله الرحمن الرحیم
زندگی نامة شهیـــد حمیدرضا فیاضی
(نقل از برادر شهید ؛ آقای عباس فیاضی)

شهید حمیدرضا فیاضی در مورخه 1352/10/18 در محله حاجی آباد از توابع شهرستان کرج دیده به جهان گشود. حمید از کودکی و نوجوانی دل و جرات زیادی داشت و از هیچ چیز هراسی نداشت برخی مواقع که نیاز بود شب دنبال کاری برود به راحتی انجام می داد.
در مدرسه درس ایشان در حد متوسط بود، دوران ابتدائی و راهنمائی را در مدرسه شهید مصطفی خمینی جهانشهر گذرانید. در کلاس دوم راهنمائی ایام امتحانات بود که در حال امتحان دادن، از رادیو اعلام نمودند مبنی بر حضور در جبهه های حق علیه باطل. ایشان با شنیدن پیام حضرت امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) با کاروان سپاهیان حضرت محمد (ص)، ابتدا جهت فراگیری آموزش نظامی به پادگان شهید همت رفت و بعد از 45 روز فراگیری آموزش های لازم راهی جبهه های حق علیه باطل گردید.
این نکته را عرض کنم که در آن زمان ایشان 13 سال سن داشت که اعزام شد. روز اعزام برای من تعجب بود که چطور این نوجوان 13 ساله را اعزام می نمایند. رفتم اعزام نیرو سپاه ناحیه کرج گفتم این فرد 13 ساله است چطور اعزام می کنید؟ برادران اعزام نیرو اعلام نمودند که ایشان 15 ساله است و سن اعزام همین است. بعد از شهادت حمیدرضا متوجه شدم که شناسنامه خود را فتوکپی گرفته و در فتوکپی دستکاری نموده و دو سال سن خود را اضافه کرده است.
در مدتی که در جبهه بود به مرخصی نیامد فکر می کنم حدود 50 روز جبهه بود که به شهادت رسید. یک نامه برای من نوشت، در نامه نوشته بود که داداش، من در اینجا همه کار می کنم با قاطر مهمات جا بجا می کنم. زمانی که در مدرسه مشغول تحصیل بود که یک معلم حزب اللهی داشت که بسیجی بود که مشوق حمیدرضا جهت اعزام به جبهه بود. در بسیج مسجد رسول اکرم (ص) پایگاه حمزه سید الشهداء (ع) بعضا فعالیت داشت. صبح های جمعه جهت فراگیری آموزش نظامی با بچه های بسیج به کوه های عظیمیه می رفت.
آخرین لحظه عزیمت ایشان به جبهه، رفتم داخل اتوبوس و صورت ایشان را بوسیدم سپس راهی مناطق نبرد گردید. این توضیح را عرض کنم که حمید رضا در گردان ناصرین از لشکر 10 سید الشهداء (ع) مشغول فعالیت گردید. بعد از مدتی که در اردوگاه موقعیت قائم در میاندوآب مستقر شده بودند، به منطقه عملیاتی ماووت ارتفاع گوجار حرکت نمودند.
عاقبت در تاریخ 15/2/67 حین یاری رسانی به رزمندگان اسلام در اثر اصابت ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد

زندگی نامة شهیـــد حمیدرضا فیاضی
(به نقل از مادر بزرگوار شهید)


پسر من 14 سال بیشتر نداشت، چرا باید این ها بروند و شهید شوند و برخی از افراد به ارزش ها دهن کجی نمایند. اخلاق او نمونه بود، او با رفتار خودش به من درس می داد. من هفت فرزند دارم، تمام آن ها یک طرف و این بچه یک طرف. روزی به او گفتم حمید جان پایم درد می کند، فورا گفت من که نمرده ام، من کوچک تو هستم نوکر شما هستم، به جای همه برادرانم به شما خدمت می کنم اگر ازدواج نیز نمایم باز هم فرزند شما هستم.
از مدرسه برگشته بود، سرش را گذاشت روی پای من و خوابید گفتم تو 14 سال سن داری! گفت هر چند سال سن داشته باشم فرزند شما هستم. می گفت مادر جان اگر مرا دوست دارید اسباب سفر را فراهم کن. به امام خمینی (ره) خیلی علاقه داشت. هر موقع حضرت امام ملاقات داشت، هرطور که شده خود را به ملاقات امام می رسانید می گفت: ای قربان روی ماه امام بروم، هر چه امام را می بینم سیر نمی شوم.
حمید مال این دنیا نبود، از رفتار او خیلی چیزها معلوم بود جان بابایش بود این بچه، اگر برادران این بچه را دعوا می کردند پدرش خیلی عصبانی می شد. پدرش مریض شده بود، حمید می گفت من در کنار شما هستم و خدمت می کنم، اگر ازدواج کنم نیز کوچک شما هستم و از شما جدا نمی شوم. پدرش می گفت این بچه با این کوچکی به من درس می دهد. پدر و پسر خیلی با هم وابسته بودند، پدر که از در وارد می شد سراغ حمید را می گرفت یک روز به او گفتند چیه سراغ پدرت را می گیری، شیر می خواهی و هر دو خندیدیم.
در مدرسه در بسیج ثبت نام کرده بود و فعالیت می کرد. در سال دوم راهنمائی که تحصیل می کرد یک معلم داشت که در اصل عراقی بود، موضوعی پیش آمده بود که حمید جواب او را داد که معلم یک حرف زشت به حمید زده بود حمید با سیلی محکم زیر گوش معلم زد و گفت به مادرم چرا اهانت کردی به همان خاطر بچه را تجدید کرد و سپس مردود نمود.
موقع اعزام رزمندگان سپاهیان حضرت محمد (ص) بود یک روز آمدم منزل دیدم قفل کمد تغییر کرده است. به حاجی گفتم قفل کمد دست خورده است پدرش گفت نه، گفتم شاید کار حمید باشد، اما پدرش قبول نکرد. ما از همه جا بی خبر بودیم که حمید شنسنامه خود را برداشته و با اضافه کردن سن خود البته در فتوکپی آن از 14 سال به 15 سال، سپس در سپاه کرج ثبت نام کرده بود جهت اعزام به جبهه. حمید از بیرون آمد و گفتم حمید جان تو، کمد را دست کاری کرده ای گفت نه ولی به یکی از بستگان گفته بود وقتی من اعزام شدم به مادرم بگو.
روز اعزام سپاهیان حضرت محمد (ص) بود که کیف مدرسه خود را برداشت و جهت رفتن به مدرسه از منزل خارج شد، ظهر شد از مدرسه بازنگشت، نهار را آماده کردیم خیلی نگران شدم، پدرش نهار را خورد من آنروز را روزه گرفته بودم، عصر شد احساس کردم که جهت اعزام رفته باشد، رفتم جلوی سپاه سوال کردم گفتند اینجا هستند و عصر از میدان کرج اعزام می شوند بالاخره دیدیم که اتوبوس ها آمدند، حمید تا ما را دید رفت قایم شد ولی پدرش او را دید و او را پیدا کرد گفت حمید جان چرا قایم شدی به ما می گفتی می خواهی اعزام شوی تا ما از زیر قرآن تو را رد کنیم فورا یک قرآن از جیبش درآورد گفت خودم قرآن دارم. حمید گفت اگر اجازه بدهید بروم، وقتی رفتم برای شما نامه می نویسم، اگر اجازه ندهید می روم ولی برای شما نامه نمی دهم.
به هر تقدیر اعزام شد و رفت، بعد از مدتی برگشت برای مرخصی، لباس بسیجی را نپوشیده بود خواهرش گفت چرا لباس نپوشیده ای، گفت ترسیدم مادر ناراحت شود گفت مادر جان، وقتی من رفتم جبهه، یک نامه از آموزش پرورش بگیر که در جبهه بتوانم درس بخوانم، مدت چندین روز دوندگی کردم تا نامه را تهیه کردم و داخل پاکت گذاشتم فرستادم جبهه. بعد از شهادت ایشان به همان شکل نامه برگشت روز 22 ماه مبارک رمضان سال 1367 بود که جلو درب منزل نشسته بودم و منتظر بودم تا ماشین بیاید و به سراغ نوه هایم جهت دیدنی بروم در این حال دیدم همسایگان یکجوری به من نگاه می کنند یک سرهنگ ارتشی همسایه ما بود دیدیم با مردم آمده اند جلو خانه ما را تمیو می نمایند من متوجه نشدم ولی تعجب کرده بودم. در خانه نشسته بودم نمی دانم چرا حوصله رفتن به مسجد را نداشتم، یکی از همسایگان آمد و گفت حاج خانم بیا برویم مسجد، مسجد بهتر است نماز اول وقت مغرب را به جماعت خواندم، قبل از شروع نماز دوم در حالی که نگران بودم یکی از همسایگان آمد و گفت: برویم منزل برای شما مهمان آمده است گفتم دلم خیلی شور می زند بگو چی شده است، دو برادر پاسدار با یک ارتشی خبر شهادت حمید رضا را آورده بودند. صبح روز 23 ماه رمضان 1367 مردم جمع شده بودند پیکر شهید را آوردند جلو منزل گذاشتند خب پسرم از علی اکبر حسین که بهتر نبود. فدای علی اکبر حسین (ع) بشه.
درب تابوت شهید را که باز کردند دیدم که چشمان پسرم باز مانده است او را بوسیدم چشمان او را که سفید شده بود بستم خیلی چهره سفیدی داشت. دوستانش تعریف کردند که در اثر ترکش بمب هواپیما شهید شده است، یک ترکش به سرش خورده بود. حمید حدود چهل روز قبل از اعزام جهت آموزش به پادگان شهید همت رفته بود بعد از آموزش با کاروان سپاهیان محمد (ص) راهی مناطق نبرد شد. برخی مواقع کتاب می خواند، یک مطلب جالب که می دید می گفت مادر جان بیا ببین چی نوشته است گفتم حمید من سواد ندارم پس تو بخوان من گوش می کنم. یک روز گفت: می خواهم بروم جبهه، گفتم حمید جان من مریض هستم گفت مادرم اسلام خون می خواهد اگر من و امثال من نروند چه کسی باید برود. پدرش گفت دیگر با این بچه کاری نداشته باش.
روزی که اسلام آباد کرج بمباران شده بود، شب آمد منزل دیدم رنگ او پریده، گفتم حمید جان ترسیده ای گفت نه مادر خون داده ام گفتم تو با این 14 سال سن چرا خون داده ای گفت حداقل با کمی از خون خود مجروحی را نجات بدهم.




خاطرات شهید:
(به نقل از همسنگران شهید)
اعزام به جبهه و شهادت برادر حمیدرضا فیاضی:
چند روزی را در میاندوآب گذراندیم. بعضی مواقع برای انجام صبحگاه به کوه می رفتیم، با بچه ها آشنا شده بودیم و دوستانی از جمله احمد فیروز روستا معاون گروهان از اهالی روستاهای ساوجبلاغ، یوسف و مسعود و فرید و حمید فیاضی و امیر حسین صبحی